على اكبر دهخدا
972
امثال و حكم ( فارسى )
او سزاوارتر بمدح و ثناست * جهد كن تا رسد سزا بسزا . فرخى . الحق كه سزاوار تو بوده است رياست * ايزد برسانيد سزا را بسزاوار . منوچهرى . تو برو زاويهء زهد نگهدار و مترس * كه خداوند سزا را بسزاوار دهد . سنائى . نصرت سزاى شاه بدوشه سزاى او * اقبال ره نمود سزا را سوى سزا . سوزنى . بهروز بن احمد كه وزير الوزرا شد * بشكفت وزارت كه سزا جفت سزا شد . مسعود سعد . اين همه روزى او كرد چنان خواست خداى * كه سزاوار بنزديك سزاوار بود . معزى . شه بود در اين ملك و سنائى نه و بخبخ * كاقبال رسانيد سزا را بسزاوار . سنائى . اى درخور تو شاهى و تو درخور شاهى * ايزد بسزاوار سپرده است سزا را . معزى . اگر دل همه در شهوار داد * زمانه سزا با سزاوار داد . حضرت اديب . ز بوستان ضمير تو نسخه بود مرا * كنون ز بنده كسى هست آن بدزديده اگر تو لطف كنى ديگرى فرستى باز * سزا بود بسزاوار خويش بخشيده . حمد الله مستوفى . سزاوار شاهى سپاهست و گنج * چوبى گنج باشى بمانى برنج . فردوسى . سزاى حلق ملحد تيغ كافر . رجوع به : سر خر دندان سگ . شود . سزاى گرانفروش نخريدن است . سزاى نيكى بدى است . نظير : اتق شر من احسنت اليه . سمن كلبك ياكلك . مالى ذنب الا ذنب صحر . حرام على النفس الخبيثة ان تخرج من الدنيا حتى تسئى الى من احسن اليها . سزد گر برى بندهاى را گلو * كه باشد خداونديش آرزو . از قابوسنامه . نظير : بكسرى گفتند كاى شهريار * عقابى گرفته است بازت شكار بگفتا بچوبش بكوبند پشت * كه با مهتر خود چرا شد درشت . نقل از تاريخ گيلان مير ظهير الدين مرعشى . سزد گر هرآنكس كه دارد خرد * بكژى و ناراستى ننگرد . فردوسى . رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر آبرو . . . ، شود . سست را اسب نيك بشناسد * ( مرد پردل ز خيز نهراسد . . . ) سنائى . نظير : اسبران را شناسد . سست كمان . نظير : لين العريكه . لين الجانب . سمح العنان . آب دندان . سلس القياد . سسك هفت بچه مياورد يكيش بلبل است . رجوع به : بلبل هفت بچه ميگذارد . . . ، و رجوع به : ده انگشت برادرند . . . ، شود . سطرها كى راست آيد چون كجى در مسطر است . از مجموعهء امثال طبع هند .